برچسب:
نویسنده: پارسا حکیمی
صبح میخندد و من گریه کنان از غم دوست
ای دم صبح چه داری خبر از مقدم دوست
بر خودم گریه همیآید و بر خنده تو
تا تبسم چه کنی بیخبر از مبسم دوست
ای نسیم سحر از من به دلارام بگوی
که کسی جز تو ندانم که بود محرم دوست
گو کم یار برای دل اغیار مگیر
دشمن این نیک پسندد که تو گیری کم دوست
برچسب:
نویسنده: پارسا حکیمی
شب بیداری و آمدن یک صبح زیبا...ساعت از شش صبح گذشت... به امید یک روز زیبا...
برچسب:
نویسنده: پارسا حکیمی
الان چیزی که امروز رو میتونه برام با معنی به پایان برسونه اینه که کمک کنم حال آدما توی این روز شاد باشه و این کار باعث میشه احساس شادی و رضایت وجدان داشته باشم و بتونم راحت سر روی بالش بگذارم...خدایا از اینکه میدونی چه حسی دارم و کمکم میکنی ازت بینهایت سپاسگزارم...خدایا شکرت برای این لحظات ناب...
برچسب:
نویسنده: پارسا حکیمی